تورا به عشق
به آبی
به گیسوان شب و دم سپیده شادی
عروس باش
عروسک مباش
هنگام سپیده زد خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودنددر آیینه ی صبح
از عمر شبی گذشت و تو بی خبری
رفته است دلم لیک ندانم به کجا رفت
دیوانه چه داند به کجا در بدرستی
افسوس که از آمدنش بیخبرستی
-----------------------------
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است
-----------------------------
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را
پیراهن کبود پر از عطر خویش را
برداشتم که باز بپوشم شب بهار
دیدم ستاره های نگاهت هنوز هم
در آسمان آبی آن مانده یادگار
آمد به یاد من که ز غوغای زندگی
حتی تورا چو خنده فراموش کرده ام
آن شعله های سرکش عشق را
در سینه گداخته خاموش کرده ام
مرا می خواستی تا شاعری را
ببینی روز و شب دیوانه خویش
مرا می خواستی تا در همه شهر
زهر کس بشنوی افسانه خویش
مرا می خواستی تا از دل من
برانگیزی نوای بینوایی
به افسون ها دهی هردم فریبم
به دل سختی کنی بر من خدایی!
مرا می خواستی تا در غزل ها
تو را «زیباتر از مهتاب» گویم
تنت را در میان چشمه نور
شبانگاهان مهتابی بشویم
مرا می خواستی تا پیش مردم
تو را الهام بخش خویش خوانم
به بال نغمه های آسمانی
به بام آسمان هایت نشانم
مرا می خواستی تا از سر ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بیداریم را
مرا می خواستی، اما چه حاصل
برایت هرچه کردم باز کم بود
مرا روزی رها کردی در این شهر
که این یک قطره دل، دریای غم بود
تو را می خواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی همزبانی
غم بی همزبانی سوخت جانم
چه می خواهم دگر زین زندگانی؟
زندگی نامه شقایق چیست؟
رایت خون به دوش، وقت سحر
نغمه ای عاشقانه بر لب باد
زندگی را سپرده در ره عشق
اگر ماه بودم ، به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم، به هرجاکه بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی – به صد ناز- شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ، به هرجا که بودم
خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند
صید را پای بندند و رها نیز کنند
نظری کن به من خسته که ارباب کرم
به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند
عاشقان را ز بر خویش مران تا بر تو
سر و زر هر دو فشانند و دعا نیز کنند
گر کند میل به خوبان دل من، عیب مکن
کاین گناهی است که در شهر شما نیز کنند
تو خطایی بچه ای، از تو خطا نیست عجب
کانکه از اهل صوابند، خطا نیز کنند
گر رود نام من اندر دهنت ، باکی نیست
پادشاهان به غلط ، یاد گدا نیز کنند
سعدیا، گر نکند یاد تو آن ماه ، مرنج!
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت اما....آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا که یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
روزی که ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داستن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر ، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه است
تا کمترین سرود ، بوسه باشد
روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم....
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
خوب خوب نازنین من!
نام تو همیشه مرا مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو، اگر چه بهترین سرود زندگی است
من تو را به خلوت خدایی خیال خود
«بهترین بهترین من» خطاب می کنم
مرا صدبار اگر از خود برانی دوستت دارم
به زندان جفایت هم کشانی دوستت دارم
به پیش خلق گران است حدیث عشق گفتن
درون سینه تنگم نهانی دوستت دارم
به چشمان تو سوگند ای گل زیبا مرا هرچند
سزاوار حریم خود بدانی یا ندانی دوستت دارم
چه حال از جفا کردن، چه سود از مهر ورزیدن
به اشتباه جای «شما»ی خشک و مؤدبانه را با «تو»ی صمیمانه عوض کرد و مرا به عوض «شما» ، «تو» خواند. بی اختیار رؤیای خوشبختی بر روح شیفته من بوسه زد.
اکنون متفکرانه پیش روی او ایستاده ام و نمی توانم لحظه ای از او دیده برگیرم. به زبان می گویم «شما» چه مؤدب هستید، اما در دل فکر می کنم که چقدر «تو» را دوست دارم.
بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود
دیده عقل مست تو، چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمی شود
جان زتو جوش می کند، دل زتو نوش می کند
عقل خروش می کند، بی تو به سر نمی شود
خمر من و خمار من، باغ من و بهار من
خواب من و قرار من، بی تو به سر نمی شود
جاه و جلال من تویی، ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی، بی تو به سر نمی شود
گر تو سری، قدم شوم،گر تو کفی ، علم شوم
ور بروی عدم شوم، بی تو به سر نمی شود
بی تو اگر به سر شدی، زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی، بی تو به سر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
سر زغم تو چون کنم؟ بی تو به سر نمی شود
غریو
ناگه اجل بر می آید که
دانی که را سزد صفت پاکی:
آن کاو وجود پاک نیالاید
در تنگنای پست تن مسکین
جان بلند خویش نفرساید
دزدند خودپرستی و خود کامی
با این دو فرقه راه نپیماید
تا خلق ازو رسند به آسایش
هرگزبه عمر خویش نیاساید
آن روز کاسمانش بر افرازد
از توسن غرور به زیر آید
تا دیگران گرسنه و مسکینند
بر مال و جاه خویش نیفزاید
در محضری که مفتی و حاکم شد
زر بیند و خلاف نفرماید
تا بر برهنه جامه نپوشاند
از بهر خویش بام نیفزاید
تا کودکی یتیم همی بیند
اندام طفل خویش نیاراید
مردم به این صفات اگر یابی
گرنام او فرشته نهی، شاید
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن هنگام که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
گاهگاهی به نگاهی دل ما را دریاب
جان به لب آمده از درد خدایا دریاب
اگر از دولت عشق تو مرا نیست نصیب
گاهگاهی به نگاهی دل مارا دریاب
به امیدی به سر کوی تو روی آوردم
شهریارا به در خویش گدا را دریاب
سنگ ها می خورم از دست جنون دل خویش
من دیوانه انگشت نما را دریاب
کاروان رفت و من از همسفران دورم، دور
من از قافله عشق جدا را دریاب
راه تاریک و بسی پر خطر و باریک است
سببی ساز و در این مهلکه مارا دریاب
تا فغان دل غمدیده ما را شنوی
نازنینا، سحری باد صبا را دریاب
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک
دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم؟
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است ،نگویی،که منش پیرهنم؟
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد در وطنم
تومپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی به من بنمایی
وا...این این قالب به هم درشکنم
دلم که شکوه زدست تو با خدا می کرد
میان شکوه نهانی تورا دعا می کرد
به روی گونه من اشک ها گره می خورد
که دل زکار فرو بسته عقده وا می کرد
برای اینکه بدانی چه می کشم ای کاش
خدا تورا به یکی چون تو مبتلا می کرد
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی : « از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب،آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن»
با تو گفتم:«حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم »
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نرمیدم ، نگسستم
باز گفتم که :«تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ، ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه برعشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم....
رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه کذر هم
بی تو اما،
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.....